:: فریادهای مُرده ::

آمد به روی شانه ی تنهایی ام نشست،

بالَش شکسته بود،

فریاد من سکوت شد،

تا سکوت من

مجالی برای شکست سکوت او شود.

 

فرجام اینچنین بود کار ما:

من در سکوت بودم و او

فریاد می کشید.

تیمار بال او که به آخر رسید٬

خیزی گرفت و جهید و پرید و رفت.

پیش از پریدش اما

آخرین فریاد خویش را

اینگونه ساز کرد:

هان ای درخت پیر

این سکوت تو

ملال می آورد پدید.

 

در سرخی شفق به ناکجا پرواز می کرد و من

بر گور فریادهای مرده و از یاد رفته ام

زار می زدم.