:: از فلق تا شفق ::

سلام سهراب

آن کاغذ مچاله را که یک نشانی بر پیشانی چروکش نوشته بودی باز کردم

من الان درست پای فواره ی جاوید اساطیر زمان ایستاده ام.

اینجا به جز یک افلیح دریوزه، اسطوره ی دیگری نیافتم.

لاجرم به دنبال آن کاج بلند گشتم.

نشان به همان نشان که گفته بودی،‌با لانه ای از نور و آن کودک

به خدا نیافتمش

با خودم گفتم شاید نشانی را اشتباه آمده باشم

برگشتم

پشت بلوغ، بساط افیون پهن بود

به کوچه که رسیدم، یک نفس تا سر آن دویدم

کوچه باغ درست به همان سبزی بود که گفته بودی

آخر من خواب خدا رو خوب می شناسم و سبزی اش را

پس اینجا را درست آمده بودم.

اما رهگذر دیگر آنجا نبود

شاخه ی نوری که به لبش داشت را از تاریکی شنها ربودم

و با خود فکر کردم:

نکند او خود دوست بود

و من نشانی خانه ی دوست را، از خود او پرسیده باشم ؟

به آسمان نگاه کردم

و او باز هم مکث معنی داری کرد