اینجا من نفس هایم در شماره است، با شمارش کودکی که زبانش الکن است و ریاضی نمی داند اینجا من تنهاهی هایم بی شمار است و غربت از سر و کولم بالا می رود
اینجا من در سراشیبی عجیبی، به مثابه ی باد به سمت غروب در حال وزیدنم و افق چه نزدیک است، از اینجا که منم و مشرق چه دور می نماید، از اینجا که منم من کجا٬ طلوعی دل انگیز کجا.
به خوابی رفته ام که در آن دستانم را بسته اند٬ و برای فریاد مجالی نگذاشته اند آخ بیدار می شوم آیا ؟ خسته ام و غروب نزدیک است، از اینجا که منم
ما را با طلوع میعادی بود در موعدی سبز اکنون اما به سمت غروب می روم در مضبحی سرخ در میانه ی ابرهایی پر خون و کوه هایی که دیگر سپید نیستند راستی چرا ؟
در این پژواک بی رحمانه به دنبال «هایی» می گردم که «هویش» به سویم آمده و عجیب آنکه من چیزی نگفته بودم. من که سکوت جگرخراش ترین فریادم بود. و مهر٬ بزرگ ترین خطایم.
من به دنبال صبحی می گردم که از پس کابوس های کودکانه ام دست مهربانی بر پیشانی تب دارم باشم و چشمان نگرانی٬ به لبهای لرزانم دوخته. صبحی که آفتابش عطش چشمانم را باور کرده باشد و به تیمار کس دیگر نرفته باشد.
می دانم خوابهای صادق به عاشقان محتاج دروغ نمی گویند. خوابهایی که در گوشم نجوا کرده اند: « در پی طلوعی بی رنگ غروب خواهم کرد در آن هنگام که آفتاب به تیمار کس دیگر رفته باشد.»
من اما می خواهم این خوابها را با تمام صداقتشان تکذیب نمایم. برهان قاطع من برای تکذیب آنها دستان نوازشگری است که در پی آوای سبز طلوعی سبز پهنای صورتم را در می نوردند تا از ناله هایم بکاند و آرامش را میهمان دل لرزانم سازند.
من می خواهم قشنگ ترین باورم٬ در باورم بماند من باز می گردم به هر جان کندنی که باشد و به سمت طلوع خواهم وزید.
|