:: مست تر از همیشه ::

 

صدای آرام و پر سوزی می خواند:‌

وقتی میای صدای پات
از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه
لحظه دیدن می رسه
هر چی که جاده است رو زمین
به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم
بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم

دیشب در این وقت میهمان صدای آرام دریا بودیم و شور موج ها. سرت بر شانه ام بود و آرام آرمیده بودی و نمی دانستی شیرین ترین شورها در جان من در تلاطم است.

امشب اما تنهایم و صدای لرزان این موسیقی قدیمی و آشنا٬ دلم را به لرزه انداخته. پرم از تمنای تو. لبریزم از اشتیاق تو. سرشارم از عشق تو. شادم از حضور تو. و مستم از یاد چشمان تو.

اگر گفتن از چشم و لب و آغوش٬ در مرام آنان که سیاست سق می زنند عوام زدگی است٬ و در مسلک آنان که زهد می فروشند٬ ابتذال٬ امشب می خواهم عوامانه٬ عریان و مبتذل از چشم مست تو بگویم.

تصویری که دیشب بر لوح دلم نقش بست٬ هرگز پاک نخواهد شد. به هیچ ناملایمتی. به هیچ تندبادی. به هیچ فریبی و سرابی. به هیچ گزندی و آسیبی.

زلال چشمان٬ تلؤلؤ نور غریب شعله های آتش در چشمانت٬ و آن حس غریب که از اعماق چشمانت به جانم می ریخت. چشم که می گرداندم از دریا٬ تلاقی چشمانم با چشمانت حیرت در جانم می ریخت. چرا حیرت ؟؟؟ چگونه بگویم ؟؟ صیدم می کرد. سحرم می کرد. عین مجسمه ای خشک می شدم بی حرکت و رام. آرام و بی حرکت و رام. رام و بی حرکت و آرام. گاهی می خواستم به عمق چشمانت شیرجه بزنم و فرور روم در آن همه زلالی٬ و بنوشم و بنوشم و بنوشم و مست شوم از آن همه پاکی و عشق. اما نوشیدن را توانستم فقط. و مست شدم به لطف کاسه گردانی آن چشم ها.

بوسه ات اما دیگر حکم تیر خلاص را داشت برای من. برای من. برای صیدی که چشمانت کرده بود. دیگر رام و آرام و بی حرکت نبودم. مرده بودم. اصلا نبودم که رام باشم آرام باشم یا مرده باشم.

سر که بر شانه ام گذاشتی دیوانه تر شدم. بی پناه خسته و فقیری را می ماندم که با لباس های مندرسش و دستان یخ زده اش٬ گنجشکک کوچک و شکسته بالی را از کف آسفالت خیس و سیاه و بی رحم خیابان باران زده ای٬ بر می دارد و پناهش می دهد.

سرت را بر روی شانه ام جابه جا کردی و بهتر جایش دادی٬ آرام که گرفت سرم را بر سرت تکیه دادم. حالا دیگر آن مرد خسته ی فقیر خیس٬ با لباس های مندرسش بی پناهی اش را با بی پناهی گنجشکک کوچک طاق می زند.

من پناهگاه تو شده بودم٬‌با همه ی خستگی و بی چیزی و آوارگی ام. و تو پناه همه ی بی پناهی های من با تمام خستگی و شکسته بالی ات.

سرهایمان که به هم تکیه کرد٬ گویی دنیا به رویمان لبخند زد. و دریا به سر سلامتیمان موج بلندی را به جام ساحل کوبید. و ما دوباره عهد بستیم که پناه هم بمانیم تا هستیم. همچون آن چوبها که بودند سوختند و سوختند و سوختند تا خاکستری از ایشان نماند٬ گرم کردند و نور دادند و خود در میانه ی آتش رقصیدند با گونه هایی سرخ و درونی بی تاب.

اما اکنون که یک شب و یک روز از آن شور می گذرد می خواهم بگویم هنوز هم بی تابم٬ عاشقم٬ محتاجم٬ پر تمنایم و مست. می خواهم بگویم:

عزیزم٬
گلم٬
مهربانم٬
پناهگاهم٬
عشق اولین و آخرینم٬

دوستت دارم.

بیشتر از دیروز

کمتر از فردا