از هزیمت تا عزیمت

 

تقدیم به شکیبای پر شکیب من

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

پایش رمق نداشت

دستان کوچکش از فرط نارفیقی زنجیر اتهام

رنجور بود،

پینه بسته بود.

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

چشمش سبوی اشک

آهی کشید و یک دو سه جامی

 به کام خاک ریخت

بانو دلش شکسته بود

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

جرمش چه بود ؟

فریاد کرده بود

کفر آفریده بود

عقد نبسته ی خویش و مقدّسات ایل را

با بی شرمی تمام ، از هم گسسته بود.

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

بانو شکیب داشت،

اما دریغ

کز سستی نهاد رفیقان

وز ظلم و نفرت و تحقیر همرهان

نایی برایش نمانده بود

توانی برایش نمانده بود

خسته بود

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

لب تشنه بود

واندر سبوی خشکِ امیدش

آبی نمانده بود

ولی

بانو ز بندِ فریبِ سراب ها

آزاد گشته بود

رسته بود.

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

خورشید را نظاره کرد

ساعت ز وقتِ غروبش گذشته بود

اما عجیب بود

خورشید هم به اقتدای او

سنت شکسته بود

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

ساعت ز وقتِ غروبِ همیشگی

بگذشته بود و شگفت

رنگ افق سفید بود

گویا زمین، دامان خویش را

از خونِ ناحقِ پاکان،

بشسته بود

 

 

 

بانو میان دشتِ هزیمت نشسته بود

کز دور صدای عجیبی بلند شد

برقی جهید

رنگ از جمال افق پرید

باران شروع شد

بانو غریب بود ولی

مهرش به سینه آسمان نشسته بود

 

 

 

بانو میان باغ عزیمت نشسته بود

دیگر گلایه ای نداشت

زیرا به پاس شکیبایی اش

مردی ز جنس صبر

با کوله بار عشق

کنارش نشسته بود

 

 

................ منتظر / جمعه ۲۰ مهر / ساعت ۵ بامداد .....................