::: یک سال گذشت :::


هر که با مرغ هوا دوست شود 

                          خوابش آرامترین خواب زمین خواهد شد



و بانگ : « های تا ابد سیاهی » ، در گلوگاه شب به حوالت مشتی از دستان پرتوانت شکست ، پیکان روشنائی از ترکش قلب مهربانت بیرون کشیدی و درکمان ابروان دین ستیزت نهاده به قلب سیاه شب پرستان نشانه رفتی . به گاه رهائی تیر از زه کمانت ، گوئی این شعاع خورشید است که به نزاع سایه ها برخواسته تا کنارشان نشاند از روی زیبای زیبائی ها .

و شب سپری شد ...

سحرگاه آن شب تیره را با آن خنکای نسیم شیراز هنوز از یاد نبرده ام . و آن رز سفید که در بوسه دستانت آرزو کرد ای کاش سرخ می بود و پیام آور عشق . هرچند می دانستی و می دانستم و می دانست که راهی نمانده است از سفیدی محبتم در آینه این رز ،  تا به سرخی عشقم در گونه های معصوم آن رز سرخ که تقدیمت کردم .

و صبر ، این هنزل نشان ِ شیرین فرجام ، کمترین بهائی بود که باید می پرداختیم .

یادت هست ، رخنه ی کوچک زیبایی را که نگاهت در سد ستبر صبر ما ایجاد کرد ؟

چگونه به فراموشی بسپارم میهمانی آن روز صبح را ؟؟؟ آغوش گرمت را می گویم ... یادت هست ؟

هنوز فشار دستان مهربانت مرا به پیش می کشاند و گرمای آغوشت از خود بی خودم می سازد . چگونه تاب آوردم ؟؟؟ نمیدانم . تنها میدانم امروز که روزها از آن گذشته ، هنوز آن عکس زیبا در گوشه ذهنم در صدر رویایی ترین خاطراتم نشسته است .

یادت هست ، گردش باد در موهایت ، بر دیواره آن قایق شتابان ، که سینه دریا را می شکافت تا جریان خونین پشت سر،  ما را بر سر شوق آورد ؟

و شکست ِ دیوار تردید

و نموداری ِ مینوی ِ رویایی ِ  ما

یادت هست ؟


سالی گذشت

یک سال بزرگ شدم

اما نه .... تو گوئی بیست سال کوچک شدم . کودک تر از آنچه درکودکی بودم

و زیباتر آنکه در این یک سال ما به قدر یک عمر زندگی کردیم

خوب گوش کن : زندگی کردیم

 

سالی که از عمرم گذشت سخت ترین بود اما زیباترین هم بود

و من میدانم که زیباترین نخواهد ماند