خوب ما برگشتیم . از قدیم می گن بادمجون بم آفت نداره .
با خیر خواهی می گی :
چرا رنگ وبلاگت سیاهه ؟
چرا نا امیدی ؟
چرا همش سیاه فکر می کنی ؟
چرا همش از غم می نویسی ؟
مگه توی دنیا خوشی نیست ؟
چرا نصفه خالی لیوان رو می بینی ؟
با آه می گم :
دلم خوشه که توی سیاهی ها سفید می نویسم
دلم خوشه که سفیدی ها رو سیاه نمی کنم .
تو سفیدی سیاه نوشتن دل سنگ می خواد که من ندارم
دلم خوشه که با حرفام ، با نوشته هام . دل سیاه صفحه رو سفید می کنم
دلم می خواست قدرت داشتم اینقدر می نوشتم که همه این صفحه سیاه سفید بشه .
با خنده می گی :
اگه همه صفحه رو با نوشته هات سفید کنی که من دیگه هیچی از نوشته هات رو نمی بینم !!! می شه یه صفحه سفید ٬ مثل روز اولش .
دلم می گیره
با بغض می گم :
مگه اونایی رو که می بینی ، می بینی ؟
بازم مثل همیشه با گوشه چشمت بهم نگاه می کنی و
با پوزخند میگی :
بازم که شاعر شدی .
بعد بازم مثل همیشه بی خداحافظی میذاری و میری ...

|