ـ مات چاقو را که از تن او بیرون کشید انگار دوشاخه خودش را از پریز در آورده باشد تلو تلویی خورد و روی مبل فرو ریخت. در امتداد دستش که به مدد سر آستین اشکش را پاک کرد چاقوی تیزی بود که بی هوا به پیشانی اش چنگی زد برایش مهم نبود فقط هق هق می کرد برگشت و به رفیقه اش نگاهی انداخت
ـ لعنت به ذات کسی که حکم کرد: دست به مهره حرکت است. |