چوب کوتاه را زیر بازوی دست چپ به امانت گذاشت، هر دو دست را چند بار به هم کوبید ـ" اول و آخر مردای عالم ختم به خیر " جمعیت به آشفتگی لشکر شکست خورده ای همنوا شد ـ" آمین " پیرمرد چرخی زد دوباره هر دو دست را چند بار به هم کوبید. ـ" بر هر چی نالوطی و نامرده لعنت " جمعیت انگار که جانی گرفته باشد فریاد کرد: ـ" بیش باد " پیرمرد دامن لباده اش را تا به خاک ننشسته بر چید و زانو زد ـ" لال از دنیا نری، بلند بگو یا علی " * * * چشم هراسان زن از میانه ی میدان روی جمعیت سرید. چند تار موی تا جلوی چشمانش بیرون خزیده بود. آدمها از پشت آنها به شکل عجیبی راه راه بودند. شاید اگر دستانش بسته نبود، تصویر آدمها را از این همه ابهام نجات می داد. همه آنجا بودند. مرد بقالی که می گفت : ـ" برنج را به بها می دهم، نه به بهانه " و قصابی که گوشت را بی استخوان می داد و صورت استخوانی اش را به صورت او می چسباند. همه آنجا بودند. * * * مرد نقال دو دستش را بر روی زانوی راست گذاشت. زانویی که بر خاک گذاشته بود قدری درد می کرد، با صدای دو رگه ای خواند: ـ" مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده را بگیری مردی " بر خاست و دور معرکه اش را گشاد تر کرد آنها که جلوتر بودند کلاهشان به پس معرکه پرت می شد. * * * پسر کوچکش در گوشه ای از میدان ساکت و مبهوت ایستاده بود. دست تکیده ی مرد خمیده ای بر شانه ی پسرک بود ـ" پسرم اون سلیطه ی لکّاته دیگه مادر تو نیست"تشدید لکّاته، سیبیل های زردش را لرزاند. * * * ـ"حق امیدتو نا امید نکنه" کلاه نمدی با چرخشی و تغییر جایی کاسه شد. ـ" پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است از همت مولام علی بخت بلند است" دور اول تمام شد کاسه ی نمدی اما هنوز خالی بود ـ" یه جوونمرد چراغ اول معرکه رو روشن کنه " * * * زن صاحب خانه قلوه سنگی به دست لرزان مرد خود سپرد ـ " بکشید این قتّامه ی بی حیا رو" نخستین سنگ پیشانی زن را بوسید خطِّ باریکِ سرخی درست تا گودی چشم چپ زن پایین خزید. نخستین چشم زن چنان پیه سوز بی روغنی پت پتی کرد و آرام خاموش شد. سر زن بر شانه ی راستش تکیه زد و سپیدی گردنش نمایان شد. سپید سپید که نه، زمینه ی سپید، با دایره ای کبود در میان، درست شبیه ردّ دندان. و مرد صاحب خانه به یاد چهار شب پیش از این افتاد. چهار شب پیش از این !!! * * * ـ" حق تو تاریکی محشر برات چراغ روشن کنه جوون مرد که چراغ اول معرکه ی درویش رو روشن کردی" * * * ولوله ای در میان جمع افتاده بود انگار که خلقی به خونخواهی شرافت مثله شده شان بلند شده بودند حالا دیگر هر کس به وسع خویش چیزی پرتاب می کرد سنگ بزرگی کلوخ کوره دیده ای تکه چوب کنگره داری و یا دشنامی و آب دهانی * * * ـ" خدا دلتو شاد کنه جوون که دل درویش رو شاد کردی " * * * سنگ های میدان که تمام شد دیگر خبری از پت پت هم نبود. بعد از سنگ نوبت سکه ها بود برای پرتاب شدن یکی دو تا ده تا پنجاه تا * * * ـ " حق درد دردمندان دوا" ـ " آمین" ـ " حق حاجت حاجت مندان روا" ـ " آمین" ـ "حق قرض قرض داران ادا" ـ " آمین" کاسه با چرخشی و تغییر جایی کلاه نمدی شد. پیرمرد سکه ها را شمرد یکی دو تا سه تا سه تا ؟؟؟ !!! |