آمد به روی شانه ی تنهایی ام نشست،
بالَش شکسته بود،
فریاد من سکوت شد،
تا سکوت من
مجالی برای شکست سکوت او شود.
فرجام اینچنین بود کار ما:
من در سکوت بودم و او
فریاد می کشید.
تیمار بال او که به آخر رسید٬
خیزی گرفت و جهید و پرید و رفت.
پیش از پریدش اما
آخرین فریاد خویش را
اینگونه ساز کرد:
هان ای درخت پیر
این سکوت تو
ملال می آورد پدید.
در سرخی شفق به ناکجا پرواز می کرد و من
بر گور فریادهای مرده و از یاد رفته ام
زار می زدم. |