در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشتِ این بی بازگشت زندگی من بازگشته ام. اکنون درست در پنجمین خزان من ایستاده ام آنجا که ترس بود کابوس و وهم بود
آنجا درست در همان شب عجیب آن شب با همان کابوس آشنا. و آن کودک چموش که بر مهربان عموی من سنگ می پراند و من از ترس فریاد می زدم
او یعنی همان عمو تنها عمو نبود تندیس مهربانی دنیای کوچک من بود او مهربان نبود خودِ مهربانی بود سنگی که بر سرش نشست چشم مرا به خون نشاند
فریاد می زدم مادر ز خواب جست. آشفته بر لب بالین من دوید بر شانه ام نشست دستان پینه بسته ی آن مرد مهربان، پدر "خواب دیده ای (مادر چنین نهیب زد) ای جوجه ی ناچشیده سردو گرم"
شب بود و ما بچه ها بر زیر یک لهاف چمیده بودیم از سردی هوا
" آن کودک چموش بر مهربان عموی من سنگ می زند" فریاد می زدم هنوز مادر به کاسه ی آبی کبریت روشنی را فرو نشاند آنرا به خورد کودک خود داد تا ترس را فراری دهد ز خاطرش
" دارد عموی مرا سنگ می زند" فریاد می زدم هنوز او تنها عمو نبود او مهربانی مجسم دوران کودکی او دستان نرم ستایش بود بر پشت رفتار کودکانه ام او آغوش گرم نوازش در خاطرات کودکی ام او تندیس مهر بود در یادمان تمام پنج سال زندگانی ام
در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشتِ این بی بازگشت زندگی امشب دوباره کابوس دیده ام باز هم کودک چموش باز هم سنگ و سر باز هم مهربان عمو
تنها میان دشت فراخی نشسته ام از دور همهمه ای به پاست خاک است و دود فریاد و همهمه جیغ و یک کمی سرود عجیب ملغمه ای است ترس عده ای و آرامش دسته ای دگر
دستی مرا گرفته است با خود همی کشد من ایستاده ام او به فرار می خواندم باید فرار کرد از چه ؟ نمی دانم. تصویر ها همه مبهم است و نواها آن موسیقی عجیب و یکنواخت نیز.
باید فرار کرد اینجا هنوز هم به مهربانی سنگ می زنند. باید فرار کرد
در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشت این بی بازگشت زندگی من باز گشته ام به کودکی همان قدر خرد همان قدر نرم
باز هم شب است و من کابوس دیده ام این بار اما به جای تشک این بالش است که خیس می شود.
باید فرار کرد اینجا هنوز هم به مهربانی سنگ می زنند. باید فرار کرد
|