Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 3 خرداد ماه سال 1387
:: ‌شهود یک کافر ::

دلم تنگ است، سینه ام تنگ است، نفسم بالا نمی آید، احساس خفگی می کنم

راستی تو فکر می کنی این دنیای کوچک ما به مثابه ی کُره ی جغرافیای کوچکی، بر روی میز کدام خدا قرار گرفته است؟

من هم مثل تو

فقط فرق من و تو این است که نادانی من با یک حس مزخرف توأم است.

من دستی را حس می کنم که این کُره ی گرد و کوچک و کثیف را می چرخاند.

می چرخاند و می چرخاند، پس آنگاه با دستش جلوی این چرخش تهوع آور را می گیرد، انگشت اشارت به سوی نقطه ای دراز می کند و می فشرد و می گوید این فلان جاست. با آدم هایی دورگه ...

شاگردان با تعجب می نگرند و به دقت گوش می دهند. جغرافیای خسته کننده، با تاریخ درهم می شود.

و خدای مغرور دست به کمر می برد، سینه ای صاف می کند و ادامه می دهد:

اینان از نسل همانهایند که در درس گذشته به زیر انگشت اشارتم له شدند.

یکی از نورچشمی های خوب درس بخوان، با عینک ته استکانی اش به جلو می خزد و خودی شیرین می کند:‌

آقا اجازه، ما آن درس را خوب از بر کردیم،‌چند بار از رویش نوشتیم، مادرمان برایمان املا کرد، تازه عبرت هم گرفته ایم، ببینید ...

و دفترش گشاده اش را به سمت استاد خدا می برد. آنقدر جلو که استاد ببیند او تمیز نوشته، خط کشی کرده، تازه کلمات (‌ خدا، انسان، نفرین، مرگ و عبرت ) را هم با مداد قرمز نوشته است.

استاد به روی خودش نمی آورد که خوشش آمده و با همان جلال جبروتی اش یک ناز کبریایی می کند و می گوید:‌ خوب است ولی کافی نیست.

شاگرد واپس خورده به کنجی می خزد و استاد اینگونه ادامه می دهد:

اینان از نسل همان بدانند، بدی در خون ایشان است. در درس امروز می خواهم تمامشان را به وصال اجدادشان برسانم.

این را می گوید و انگشتش را بر همان نقطه می فشارد.

در یک کلوزآپ مینیاتوری، در نقطه ای از زمین،‌ زلزله ای آغاز می شود، کودکی فریاد می زند، بزغاله ای به زیر آوار می رود. مردی تلاش می کند همسرش را که تنها دستی از او نمایان است، بیرون کشد. اما تیر چراغ برق امانش را می برد. تخم کبوتری در لانه له می شود. آن مار هم که به طمع غذایی به درون لانه ی کبوتر خزیده بود از وسط به دو نیم می شود.

زن آبستنی از ترس جا به جا به درک واصل می شود، کودکش نیز هم.

پیره مرد کور مادر زاد دستی به سینه ی شکسته اش می کشد و با لبخندی دنیای ندیده را وداع می کند.

مردی که داشت مخفیانه مقداری پول از زیر در خانه ی پیره زن به داخل می فرستاد، در همان حال له می شود. عجب .... کات .... مثل اینکه اشتباهی رخ داده است.

شاگرد تنبلی از گوشه ی کلاس بلند می شود و لرزان می گوید :

آقا استاد خدا، اجازه ... من با تمام خنگی ام یادم هست این نقطه که شما می گویید اینجا نبود، آن طرف تر بود.

استاد از عصبانیت سرخ می شود، نگاه غضبناکی به طفل تنبل می کند، سپس وجه مبارک را به سمت نقشه می چرخاند و چشمان از حدقه بیرون زده اشت میخکوب می شود. معلوم نیست این سرخی همان سرخی عصبانیت است، یا خجالت.

سینه ای صاف می کند و می گوید:‌

در امر ملکوتیمان بداءی حاصل شد، مهم نیست. شما عبرتتان را بگیرید.

دلم تنگ است، سینه ام تنگ است، نفسم بالا نمی آید، احساس خفگی می کنم

راستی این حس عجیب من، کشف و شهود است ؟ یا کفر و عناد ؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24392


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها