دهان به خیرات راز خویش گشود، بر لب و دندانش کوفتند.
سکوت کرد، به اتهامش بستند.
رفتن آغاز کرد، سنگش زدند.
و او رفت ...
اکنون از خاطره ی مبهم ِ آن مرد چند دَه غروب گذشته است. و از میان اهالی دِه تنها کودک گنگ یتیم می داند همین روزهاست که از پس آن پیچ مبهم جادّه سایه سیاه آن مرد رنگ تازه ای به تکرار ِ این راه بی عابر بپاشد.
می آید درست در همان روزی که عطش ِ دانستن بر دلهای مردم ِ دِه شَتَک زده باشد.
می آید با نیشتر هایی بر گرده ی رازهای عریان خویش. همان رازهایی سلیطه ی لکّاته همان رازهای هر جایی که دیگر راز نیستند.
همان رازهایی که دیگر راز نیستند اما به گفتنشان می ارزد. و به شنیدنشان.
می آید ... |