Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 22 دی ماه سال 1386
:: راز::

 

دهان به خیرات راز خویش گشود،
               بر لب و دندانش کوفتند.

سکوت کرد،
               به اتهامش بستند.

رفتن آغاز کرد،
               سنگش زدند.

و او رفت ...

اکنون از خاطره ی مبهم ِ آن مرد
چند دَه غروب گذشته است.
و از میان اهالی دِه 
تنها کودک گنگ یتیم می داند
همین روزهاست
که از پس آن پیچ مبهم جادّه
سایه سیاه آن مرد
رنگ تازه ای به تکرار ِ این راه بی عابر بپاشد.

می آید
درست در همان روزی که
عطش ِ دانستن
بر دلهای مردم ِ دِه
شَتَک زده باشد.

می آید
با نیشتر هایی بر گرده ی رازهای عریان خویش.
همان رازهایی سلیطه ی لکّاته
همان رازهای هر جایی
که دیگر راز نیستند.

همان رازهایی که دیگر راز نیستند
اما به گفتنشان می ارزد.
و به شنیدنشان.

می آید ...


 
یکشنبه 2 دی ماه سال 1386
:: غروب ::‌

اینجا من نفس هایم در شماره است،
با شمارش کودکی که زبانش الکن است
و ریاضی نمی داند
اینجا من تنهاهی هایم بی شمار است
و غربت از سر و کولم بالا می رود

 اینجا من در سراشیبی عجیبی،
به مثابه ی باد به سمت غروب در حال وزیدنم
و افق چه نزدیک است، از اینجا که منم
و مشرق چه دور می نماید، از اینجا که منم
من کجا٬ طلوعی دل انگیز کجا.

به خوابی رفته ام که در آن دستانم را بسته اند٬
و برای فریاد مجالی نگذاشته اند
آخ
بیدار می شوم آیا ؟
خسته ام و غروب نزدیک است، از اینجا که منم

ما را با طلوع میعادی بود در موعدی سبز
اکنون اما به سمت غروب می روم
در مضبحی سرخ
در میانه ی ابرهایی پر خون
و کوه هایی که دیگر سپید نیستند
راستی چرا ؟

در این پژواک بی رحمانه
به دنبال «هایی» می گردم که «هویش» به سویم آمده
و عجیب آنکه من چیزی نگفته بودم.
من که سکوت
جگرخراش ترین فریادم بود.
و مهر٬ بزرگ ترین خطایم.

من به دنبال صبحی می گردم
که از پس کابوس های کودکانه ام
دست مهربانی بر پیشانی تب دارم باشم
و چشمان نگرانی٬ به لبهای لرزانم دوخته.
صبحی که آفتابش
عطش چشمانم را باور کرده باشد
و به تیمار کس دیگر نرفته باشد.

می دانم
خوابهای صادق به عاشقان محتاج دروغ نمی گویند.
خوابهایی که در گوشم نجوا کرده اند:
    «‌ در پی طلوعی بی رنگ غروب خواهم کرد
       در آن هنگام که آفتاب
       به تیمار کس دیگر رفته باشد.»

 من اما می خواهم این خوابها را
با تمام صداقتشان تکذیب نمایم.
برهان قاطع من برای تکذیب آنها
دستان نوازشگری است که در پی آوای سبز طلوعی سبز
پهنای صورتم را در می نوردند
تا از ناله هایم بکاند
و آرامش را میهمان دل لرزانم سازند.

من می خواهم قشنگ ترین باورم٬ در باورم بماند
من باز می گردم
به هر جان کندنی که باشد
و به سمت طلوع خواهم وزید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24379


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها