سلام سهراب
پریروز نامه ات را خواندم.
همانطور که گفته بودی زیر باران رفتم. تازه چترم را هم بستم.
دیروز نشستم و چشمهایم را هم شستم. اما نمی دانم چه حکایتی است!!!
هر چه بیشتر عینکم را پاک می کنم٬ دنیا را کثیف تر می بینم.
بلاخره امروز به این نتیجه رسیدم که باید بنا به بایسته های تو٬ واژه ها را بشویم.
نشستم و واژه « کثیف » را شستم.
باور کن نمی دانم چه حکایتی است !!!
یا واژه ی « کثیف » آنقدر کثیف بود که پاک نمی شد٬ یا من توانش را نداشتم.
خلاصه به هر جان کندی که بود٬ شستم این واژه ی کثیف « کثیف » را
اما دیگر کاغذ از فرط شسته شدن سوراخ شده بود.
از سوراخ کاغذ که نگاه کردم٬ دنیا هنوز کثیف بود.
راستی آخرش نگفتی٬ خانه دوست کجاست ؟؟؟ |