ناله هایم را در بغچه ی کهنه ای از جنس همان صبوری تهوع آور می پیچم و در کنج پستویِ فراموشخانه ی گذر زمان، در میانه ی گنجه ی زهوار در رفته ی خاطراتِ ناگفته ام پنهان می کنم. از این پس نیز در انتهای هر جمله، سه نقطه باقی می گذارم به غزل خوانی ِ آنچه ...
نور به قبرش ببارد، منتظری را می گویم که وقت رفتن سرود .:: از زخم ها آنها که پیدایند، مرهم پذیرند. ::.
درد ها گفتن ندارند، جمال نقطه ها را عشق است ...
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان، مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود ، تنها بسوزد
...
|