Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385
یه کشیده از یه سایه


آهای فلانی

تویی که مست حلوا حلوای مامان سوسکه شدی، تویی که دور و بریا شق شقی ، به به و چه چه نثارت می کنن و تو هم که ماشاالله عاشق سینه چاک خودتی.

تویی که اینقدر مست غروری و بی خیال غم دنیا

تویی که انگاری همین قدر شاد به دنیا اومدی و از ازل زیر دمب مبارک مراسم گردو شکنی داشتی

تویی که عین کلاغ سیاه جلوی آینه قد و قامت صاف می کنی و غبغبی به گلو می اندازی و چهار قل می خونی

فکر کردی چه خبره ؟

 

مرد و مردونه اومدم یه کشیده بخوابونم زیر گوش بی خیالیت و همه ی خاطرات تلخ و شیرین دیروز رو بیدار کنم و برم پی کارم

 

یادته ؟

یادته توی اون زیر زمین نمور و تاریک ، توی اون شهر خراب شده گرم و کویری و خشک، توی اون تابستون جهنمی بدون یخچال و کولر و پنکه، تنها و غریب بال بال می زدی ؟

یادته دو هفته تمام با پنجاه تا دونه تک تومنی ، پنج تا دونه نون لواش، چهار تا دونه بلیط خط واحد روزی دو وعده نون خشک می خوردی اونم با جیره بندی؟

یادته روز می رفتی پی درس و شب از ساعت دوازده شب به بعد می رفتی دیوار رنگ می کردی تا فلانی بیاد و روش با خط خوشش بنویسه تا شاید پول کتابت جور بشه ؟

یادته یک هفته همچین مریض شدی که افتادی توی خونه، نفس تو گلوت قسطی در رفت و آمد بود و از تب داشتی می سوختی و از ضعف قدرت بلند شدن نداشتی؟

یادته توی اون تب و لرز بعد از یه نصفه روز تشنگی چون قدرت بلند شدن نداشتی سینه خز خودت رو تا آشپزخونه رسوندی و لب ظرفشویی وقتی داشتی خودت رو بالا می کشیدی با صورت خوردی زمین ؟

یادته اشکات بی اختیار میومدن توی واویلایی که خوب میدونستی از قدیم بهش می گن : غریبی ؟

اینا که برات چیزی نبود

توی تنهایی و غربت ، سختی ها و غم رو خوب میشه تحمل کرد ولی بدترین چیز توی این دوره شادیه

عجیبه نه ؟

مگه شادی هم سخت میشه ؟

چرا که نه؟

یادته ؟

یادته اون روز وقتی بعد از کلی تلاش٬ مدرکت رو گرفتی و شادی کنون خودت رو به خونه رسوندی، درب خونه رو که پشت سرت بستی انگاری همه غمای عالم رو دلت نشست، وقتی فهمیدی کسی اینجا نیست تا با شادیت شاد بشه ؟

یادته وقتی توی مسابقات فول کنتاکت کاراته اول شدی دلت نمی خواست بری خونه، چون خوب میدونستی هیچ کس اونجا منتظرت نیست تا باهات بخنده ؟

یادته وقتی به عنوان وب مستر سایت فلانی اولین شغل رسمیت رو به دست آوردی توی اون زیر زمین یک ساعت با نوار « شب عاشقان » علیرضا افتخاری چرخیدی و عین سماع درویشا رقصیدی و اشکات رو توی هوا مهمون تنهاییات کردی ؟

یادته اون قناری ؟

یادته چون از همه ارزون تر بود خریدیش، بهت گفتن الان تو لکه !!! یک هفته دیگه به خوندن میاد

یادته دو هفته بعد وقتی فهمیدی گنگه و هیچ وقت نمی خونه چقدر خندیدی ؟

همون قناری که بر عکس همه قناری ها هم زشت بود هم گنگ، نه قیافه ای داشت که آدم ازش لذت ببره نه صدایی که اون سکوت زجر آور رو بشکنه. فقط نگات می کرد، اونقدر که جرأت می کردی باهاش حرف بزنی و درد دل کنی، یادته وقتی بهش دون می دادی باهاش ذوق می کردی ؟

یادته وقتی مریض شد و چشماش بسته شد چقدر غصه خوردی و تمام دار و ندارت رو جمع کردی و بردیش دامپزشکی تا بفهمی آبله گرفته ؟

یادته یک هفته با داروهایی که با تمام دار و ندارت خریده بودی همچین تیمارش کردی که مادر بچه اش رو ؟

یادته وقتی خوب شد انگاری بهترین رفیقت از بستر بیماری بلند شده با یه دونه تخم مرغ آبپز رفتی به عیادتش ؟

یادته وقتی اولین رفیقت رو توی اون شهر خراب شده پیدا کردی بهترین رفیقت رو٬ قناری گنگ و زشتت رو از دست دادی ؟ یادته چقدر عجیب و باور نکردنی تا از تنهایی در اومدی مرد ؟ انگاری اومده بود تا همراه تنهاییات باشه وحالا دیگه بهونه ای برای موندن نداشت.

یادته اون غروب لعنتی که از مغازه داره کلید پشت بوم رو گرفتی و اون قناری زشت و گنگ رو که بهترین رفیق اون یک سال غربتت بود، تا پشت بوم بردی و اونجا چقدر براش اشک ریختی ؟

یادته ؟

یادته وقتی دلت می گرفت می نشتی ته زیر زمین و به دیوار تکیه می دادی و از پنجره کوچیک روبه رویی که فقط ازش می شد پاهای رهگذرای بی خیال رو دید، به تماشا می نشستی و سعی می کردی حدس بزنی هر کدوم چه حسی دارن؟

اون آقاهه چقدر عجله داشت، پیره زنه کلش و کلش زنبیل پر از خرت و پرتش رو با خودش به ناکجاباد می برد، دختر بچهه لی لی کنون رد می شد و تو می زدی زیر خنده. یادته ؟

 

چقدر حرف زدم

بذار کارم رو بکنم و برم

اومدم یه کشیده بخوابونم زیر گوشت تا یادت بیاد خوشبختی مفتکی نیست. یادت نره کی بودی و چه کردی و الان کجایی.

 

یادت نره خنده های امروزت ثمره گریه های دیروزته.

یادت نره فلانی.


 
شنبه 6 آبان ماه سال 1385
خانه تکانی

فوووووووووووووووت

عجب گرد و خاکی٬ 

دیرگاهی است که منتظر را با آخرین پست وبلاگش به سیاق کیش هندوان در هیمه ای از تفکر سوزاندیم و خاکستر منیّتش را به باد تجرد سپردیم. من و استفهام٬ به یاری شیطان شتافتیم تا خدایش را انکار کنیم و تعبدش را در آوردگاه خدا و شیطان بر زمین بزنیم و سَر تاج نشان دلسپردگی اش را بر لب باغچه ی سرسپردگی عقل٬ گوش تا گوش بریدیم تا این منتظر دلق به دوش در خون سیاه خودکامگی خویش که خداباوری نامیده بودش غلط بزند و به یاد آورد چگونه پای منفعت خویش هیچ خدایی را بنده نبود.

اکنون آمده ام تا دیگر گونه ببینم

باز ٬ وسیع و بدون هیچ ذهنیتی٬

می خواهم خدا را آنگونه که هست ببینم نه آنگونه که برایم هست کرده اند.

می خواهم باشکوه ترین امپراطوری حریّت را در زخمی ترین دل به پا کنم و این دیوانه را آنگونه که لایق است بر تخت انسانیست و آزادگی بنشانم.

اینگونه باد.

 

باز هم نقطه سر خط


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24387


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها