آی شیخ ... دستار بر زمین بکوب او که دیروز به کفرش فتوا دادی ٬ خدایت که نه ٬ خدایش چنان گوهری به عطا اکرامش کرد که لنگان خرک خیالت را یارای وصول به غبارش نیز نمی باشد . آی شبیه مردان نامرد دستفروشان انصاف و وجدان ٬ سیه جامگان کوته فکر بد اندیش او که دیروز شوکران به کامش ریختید ٬ خدایتان که نه ٬ خدایش دردهایی را که به جانش ریختید ٬ چونان لرزه های شیرین تن دخترکان در بستر عشق ٬شیرین تر از شیرین آنچنان سهل و آسان نمود که گویی دردی نبوده تا حاجتی به درمان باشد . آی سوداگران شرافت در کاسه های خالیتان مثقالی بصیرت اگر مانده بنگرید ٬ او که دیروز به نام دلسوزی دلش رو سوزاندید ٬ خدایتان که نه ٬ خدایش چنان دلسوزی به تیمارش گمارده که به نفسی مسیحایی ٬ دردی در دل برایش نمی گذارد حتی به پرهیز فراموشی گذار شب را تنها سر سپردگان سحر می شناسند و بس که می دانست ؟ که می توانست تصور کند ؟ اویی را که درد در استخوانهایش خرامان خرامان اگر ره نمی سپرد ٬ به زندگانی خود آنچنان شکی می کرد که مردگان به مردگی خود ٬ در ابتدای خروج روح اینک آنچنان شعف به جانش رخنه کرده که گویی سالهاست در دامن عروسی هر روز جوان تر از دیروز خفته و غم را طلاقی سه گانه داده است .
دردی ندارد ؟ نه که نداشته باشد دارد !!! اما وجود همراه ٬ مجالی برای این حس ِ غریبِ قدیم آشنا نمی گذارد تا جلوه نمایی کند تو گویی که در مجمع حواس برای درک همه جانبه ی این اعجاز خداوندگار ٬ هیچ حسی وقتی برای سر خاراندن ندارد ٬ چه رسد به احساس درد آری این است آن منی که ندیدیدش و یا دیدید و نادیده انگاشتید و گامهایتان را به عزمی راسخ نثار وجود زمین خورده اش کردید آمده ام تا بگویم زنده ام ناسالم و زخمی و خسته ٬ اما زنده سر پا و سرشار از شوق رسیدن زنده ام چه سود که علت بگویمتان و حال آنکه نفهمیده اید و نمی فهمید و نخواهید دانست الفبای فلسفه ی هستی را که دیوانگان (( جنون )) و فرزانگان (( عشق )) نامندش تنها بدانید که :
::::::::::::::::::::::: زنده ام ::::::::::::::::::::::: |