Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 25 اسفند ماه سال 1382
روز از نو

دیگر خبری از سیلی های باد نبود
چشم گریان کوهسار
خمیازه را بر چهره درختان نشاند
و دشت
این سنت شکن پیر
اینگونه نوید داد :‌
(( باز بایک گل بهار آمد ))




عید نوروز رو به همه دوستان عزیز تبریک می گم
و امیدوارم یه سال سرشار از زیبایی  پیش رو داشته باشید


 
پنجشنبه 14 اسفند ماه سال 1382
سوغاتی کربلا

هنوز حدود پونصد متری مونده بود که جلوی ماشین رو گرفتن و گفتن باید بقیه راه رو پیاده بری
اونقدر ازدحام بود که اگه می خواستی با ماشین هم بری توفیری نمی کرد
دهن آدم باز می موند ٬ خدایا اینجا دیگه کجاست ٬ اینا دیگه کی هستن ؟
خلاصه پاتو که زمین می ذاری انگار رو بال فرشته ها فرود اومدی ٬ یه حس غریبی همه وجودت رو پر می کنه ٬ هنوز نمی دونی کجایی ...  شایدم می دونی !!! اما ...  اما باورت نمیشه
یه قدم ... دو قدم ... سه قدم
این تو نیستی که داری پیش می ری ٬ انگار دارن می کشنت به یه سمتی .
نمی دونی چقدر راه رفتی فقط میدونی که هر قدم که جلو تر میری زانوات سست تر میشه ٬ نه اینکه نخوای بری ... بر عکس ٬ همه وجودت پر شوق رفتنه . اما باورت نمیشه
می رسی به یه پیچ همین که می پیچی ٬ دیگه انگار قدم از قدم نمی تونی بر داری
چیزی که می بینی زانوات رو سست کرده ٬ خواهی نخواهی می شینی ٬ شایدم می افتی ! هر چی هست دیگه توانش رو نداری ... زبونت بند اومده
نه چیزی می تونی بگی ٬ نه کاری می تونی بکنی ... فقط و فقط نگاه می کنی
عین آدمایی که با دیدن یه چیز باور نکردنی مبهوت موندن و توان تکلم ازشون گرفته شده
تازه چند دقیقه که می گذره اشکات جاری میشه ... صورتت که کاملا خیس شد به خودت میای و زبونت باز میشه . انگار یه بغض چند ساله رو ترکونده باشن . نمی دونی چی می گی فقط یه جمله از میون هق هق گریه هات به گوش میرسه :‌

به کجا می کشانی ام ؟ !

وسائل رو جا داده و نداده ٬ خستگی سفر از تنت بیرون رفته و نرفته ٬ حال و هوات سر جاش اومده و نیومده ٬ دوباره می ری طرفش
فقط نگاه می کنی ٬ انگار اومدی اینجا با چشات باهاش حرف بزنی و بری
انگار حرف نزده ای تو این چند وقته نمونده ٬ انگار می دونی خودش همه چیزو می دونه ٬ فقط یه نگاه گله مندانه کافیه تا این قصه رو به فرجامی برسونه .
آخ که چقدر ازش گله داری ...
این وسط حتی قدرت حرف زدن هم نداری ٬ فقط با چشای خیست نگاش می کنی و سکوت می کنی ... 
نمی فهمی چی شد و چجوری گذشت ٬ فقط این صدای اذان صبحه که بهت تلنگری میزنه ٬ چشات رو باز نکرده یادت میاد که امروز اون روزیه که اینجا ٬ دقیقا همین جا غوغایی به پا شد که هنوز بعد از هزار و چند سال یادش تن آدم رو می لرزونه و فکرش اشک آدم رو سرازیر می کنه .
شیر آب رو که برای وضو باز می کنی ٬‌ دلت هری میریزه پایین . دیگه چیزی که از ذهنت گذشته گفتن نداره . حس کردن می خواد . دیدن میخواد
دیدن آب سرد و گوارایی که روی زمین می ریزه جگر آدم رو آتیش میزنه
اینجا همون جاست ؟؟؟؟؟؟
امروز همون روزه ؟؟؟؟؟؟؟؟
ای وای بر من ...

نماز که تموم می شه دیوونه ها هر دو تا حرم رو دوره می کنن ٬ مرداشون جوری گریه می کنن که انگاری یه زن جوون از دست داده ان .
تو هم این میون فقط نگاه می کنی و چیزی نمی تونی بگی و کاری نمی تونی بکنی
نمی دونی چند دوره که داری دورش می چرخی و نمی دونی چند ساعته که تو این حال مستی سیر می کنی .
تو این حال و هوایی که یه صدای مهیب خودت رو که نه ٬‌اما لباس تنت رو می لرزونه و گوشت رو  برای لحظاتی از شنیدن همه صدا ها محروم می کنه
هر کس به سمتی می دوه
دومی
بمممممممممممممممممممممممممببببببببببببببببببببب
ایندفعه نزدیک تر بود ٬ تو که انتظارش رو داشتی نه تعجب می کنی و نه می ترسی ٬ سومی :‌
بممممممممممممممممممممممممممممممممممممب
بد تر از دوتای قبلی و نزدیک تر از همه
این دفعه دیگه با چشم خودت تیکه تیکه شدن ها رو می بینی
سالم ترین کسی که روی زمین افتاده دست نداره
یکی رو می بینی که به نظر سالم تر میاد فقط کمرش پر خونه ٬ دو نفر دست و پاش رو می گیرن تا بذارنش روی یه چرخ دستی ... چیزی که می بنی مو رو بر بدنت راست می کنه :
نیم تنه اون مرد بالا میره و پاهاش جا می مونه   

آه جنگل را بیابان می کند ـ آنچه این نامردمان با خلق عالم می کنند

هنوز تیکه تیکه های حاصل از سومی روی در و دیواره که لرزه زمین رو زیر پات حس می کنی و همزمان با یه صدای گوشخراش می فهمی که چهارمی هم چند عزیز دیگه رو پر پر کرد .
پنجمی ...
ششمی ...
هر کس به سمتی می دومه
یکی دنبال عزیزش می گرده
یکی به خاطر موج انفجار گیج شده و همین جور می دوه ٬ یکی فریاد میزنه و از آقاش مدد می خواد ٬ یکی با یه کارتن داره تیکه تیکه ها رو جمع می کنه
یکی یه تیکه لباس پر خون و نیمه سوخته رو دست گرفته و با فریادهایی که دیگه چیزی ازش نمی فهمی به خدا شکایت می کنه ٬ یکی سر یه زن رو روی زانواش گذاشته و دیوونه وار فریاد می زنه
یکی با یه گاری دستی تند تند زخمی ها رو می بره طرف چادر هلال احمر
یکی ...

اما از همه اینا بد تر یه صحنه است که تا آخر عمر هیچ وقت از ذهنت پاک نمیشه :‌
مادری که بچه تیکه تیکه اش رو توی یه گاری انداختن و بالای سرش فریاد های جگر سوزی میزنه و بچه اش رو صدا می کنه .
دیگه چیزی ازش نمونده ٬ فقط یه صورت ٬ دستش از پاش قابل تشخیص نیست

یه جوون رو می بینی که از چفیه و لباسش مشخصه که عراقیه .. مخصوصا که کارت نیمه سوخته روی سینه اش هنوزم با زحمت قابل خوندنه :‌  خادم الحسین
رمقی نداره ٬ اما لبخند روی لباش دیوونه ات می کنه .

خدایا اینا دیگه کی هستن
کاری از دستت بر نمیاد ٬ از هیچ سمتی نمی تونی حرکت کنی ٬‌ آخه به هر سمت که بری باید پاتو روی خون و گوشت و قطعه های بدن یه عزیز بذاری
یه راه فرعی پیدا می کنی و به سمتی میری که با عزیزات اونجا قرار گذاشتی
خدایا ...

همه هستن ٬ اونایی که با تو بودن چیزیشون نشده ٬‌ باید یه ذره هم که شده احساس رضایت کنی ٬ اما مگه میشه ؟؟؟؟
هنوز آروم نگرفته که هفتی هم ...

بر می گردی و پشت سرت یه نگاه می ندازی
اون هنوز اونجاست
بی اختیار زمزمه می کنی :‌

       کل ارض کربلا ......................... کل یوم عاشورا


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24395


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها