دستش به شدت درد می کرد یه نگاه به جای خالی انگشتاش انداخت . درد داشت اما چیزی که بیشتر اذیتش می کرد غم سنگینی بود که دلش رو می سوزوند . تا دیشب فکر می کرد خوشبخت ترین آدم روی زمینه ، اما الان ... چشماش رو بست ، اما انگار خواب هم مثل خوشبختی پاشو از زندگی اون کشیده بود بیرون . نا خودآگاه بازم یاد شب قبل افتاد همه چیز ناگهانی بود ، اونقدر سریع اتفاق افتاد که هر چی مرورش میکنه باورش نمیشه . اگه جای خالی انگشتای قطع شده اش نبود فکر می کرد داره یه کابوس وحشتناک می بینه چشماش رو باز کرد و برای اطمینان یه نیمه نگاهی به دستش انداخت آره ، باید این واقعیت وحشتناک رو بپذیره ، ای کاش کابوس بود ، ولی این دست خورد شده و انگشتای قطع شده چیز دیگه ای رو شهادت میدن آخه مگه میشه ؟ مگه از دیشب تا الان چند ساعت گذشته ؟؟؟ چطور ممکنه زندگی یه آدم با چند ساعت قبلش زمین تا آسمون متفاوت باشه . دوباره چماش رو بست و تا ذهنش رو فرستاد توی همون خونه گرم ، جایی که دیشب توش احساس می کرد خوشبخت ترین آدم دنیاست .
... شوهرش یکی دو ساعتی میشه که خسته و کوفته از سر کار اومده بازم مثل همیشه این آغوش گرم اونه که خستگی رو از تن شوهر بیرون می کنه و شوهر پاسخ این صفای همیشگی رو با یه بوسه میده . شام رو که خوردن چشماشون رو تو چش هم دوختن ، تو هر دو تا آیینه انگار یه دشت محبت و امید کاشته شده حاصل این تقابل مثل همیشه انعکاس در انعکاسیه که دریای بی کرانی میسازه از عشق . این وسط (( بهاره )) کوچولوی سه ساله ، با شیرین زبونی هاش ، نمک این خوشبختیه و سنگ تمومی به این همه زیبایی و لطافت دیگه مگه این زندگی چی کم داره ؟ مگه چیز دیگه ای هم میشه آرزو داشت ؟ ساعت ده شبه که یه هویی که چشم حسود زمونه بازم نمی تونه یه کانون رو گرم ببینه و یه چراغ رو تا این حد روشن زمین آروم و قرارش رو از دست داده ، انگاری اونم دلش می خواد این همه خوشبختی رو جشن بگیره ، که اینجوری بالا و پایین میپره چند تا جیغ پیاپی ، ختم این نشست صمیمانه دو جفت چشم رو اعلام می کنه اولین کاری که می کنه ، بغل کردن بهاره است ، به سرعت خونه رو ترک می کنن تو کوچه پر از هیاهوست ، انگاری همه مردم از شدت ترس دیگه قدرت برگشت به خونه هاشون رو ندارن . اما سرمای هوا کم کم از مقاومت مردم کم می کنه و به این امید که همه چیز تموم شده و یه زمین لرزه ساده بوده ، همه رو یکی یکی به خونه هاشون دعوت میکنه دیگه کم کم باید برای خواب آماده شد ... و دوباره میهمانی دو عاشق در گلستان آغوش دیگری عقربه های ساعت با هراس و دلهره به ساعت دوازده نزدیک میشن ، شاید اونا میدونن که نباید پیش برن ، اما (( زمان )) این ارباب ظالم مثل همیشه شلاق به دست ، با تازیانه هایی که بر تن نحیف این عقربه ها می نوازه ، اونا رو مجبور به پیشروی می کنه حالا عقربه های مظلوم ، نیمه شب رو داد میزنن و دوباره این بی تابی زمینه که گرمای آغوش معشوق رو از دو عاشق دریغ می کنه ، بازم سرمای کوچه این بار بهار کوچولو که چشمای نازش به خاطر خوابی که زیاد طول نکشیده پف کرده ، با شیرین زبونیش سرمای هوا رو از یاد پدر و مادرش می بره ... : مامان بازم جلجله شده ؟
و این بارم مثل دفعه گذشته ، ساده دلی مردم ، سرمای هوا و شدت نداشتن این زمین لرزه ، دست به دست هم میدن تا دوباره همه رو به رختخواب گرمشون برگردونه این بار دیگه زمین آروم می گیره همه به خواب میرن ، و تا صبح دیگه نه زمین تکونی میخوره ، نه مردم اما کی میدونه که تو دل اون چه آشوبیه ، هر نیم ساعت از خواب می پره و یه نگاهی به بهاره و شوهرش می اندازه ، وقتی که مطمئن میشه سالم هستن دوباره آروم می گیره و به خواب میره ولی بازم نیم ساعت بعد ... حالا ساعت پنج و بیست و هشت دقیقه بامداده ، او که دوباره با دلهره از خواب بیدار شده ، برای اینکه دلش آروم بگیره ، آرامش بهاره رو به نظاره میشینه و لبخندی از رضایت لبهاش رو از همیشه زیبا تر میکنه اما ... با بی قراری دوباره زمین این لبخند روی لبهاش می ماسه با هراس از جاش می پره به سرعت به طرف رختخواب بهاره حرکت میکنه اما به محض اینکه سرجاش استوار میشه ، زمین به شدتی باور نکردنی شروع به بالا و پایین رفتن میکنه و در همین حین به چپ و راست هم حرکت میکنه شدت زمین لرزه به حدیه که اونو به گوشه ای پرت می کنه تا میاد دوباره سر جاش باسته ، منظره ای چشمش رو پر میکنه که تا آخر عمر هرگز از جلوی چشمش دور نخواهد شد دیوار تکونی میخوره و برای همیشه حائلی میشه بین او ، بهاره کوچک و معشوق از جان عزیز ترش ...
سر خوردن یه قطره اشک اونو به بیمارستان بر میگردونه دیگه نمی خواد زنده بمونه ای کاش از جاش بلند نشده بود و همونجا تو آغوش همسرش برای همیشه آروم می گرفت
خدا در خواب است گویی جهان به دست کودکی سپرده ما می خورده ایم او مستی می کند ما خرابیم او ...
نفیر نفرت انگیز زنگیان افسار دریده صبح را به مغرب دوخته شبی را نمانده آرامی و قراری دستان مواج کودکان ترسیده ، گلدان های لگد خورده شمعدانی ، نوای غمگین کلاغ سبز های باغ سپیدار ، نقش سیاهی بر روی چارقد سفید مادر بزرگ ، که گویی به رد کفشی میماند ، دلیل خواب آلودگی خداست آی کجایی ؟ مردگان صف کشیده اند برای حساب و کتاب دکانهای حاج فلان و بهمان پر شده از کفن های بی صاحب شهر شهر مردگان است اما همه رقصانند عجیب است مرده ای در صف نانوایی مرده ای پشت میز اداره مرده ای ایستاده بر سر چهارراه مرده ای پشت رل تاکسی مرده ای مرده میشورد و زنده ای به انگ مرده گی شسته می شود
کجایی ؟ صور از اسرافیل بستان که کارش را بلد نیست قیامت شد و او یادش نبود بدمد و بدمد و بدمد قضا شد ، قبض روح مردگان تاریخ انقضایمان را ببین عمری است گذشته و تو در خوابی