Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 25 مهر ماه سال 1382
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...


سیاهی بود و سیاهی
سرد بود و سرد
بغض سنگن ابر با غرشی دهشتناک شکست ، و من فرود آمدم . قطره اشکی رها شده از ابری سیاه ، رها شده ای در تند باد سرنوشت
به کجا خواهم نشست ، در کدامین مامن ماوا خواهم گرفت ؟
شانه استوار پیر کوهی چروکیده صورت ؟
شاخسار لرزان بیدی گم کرده معشوق ؟
لبهای تشنه کویری حریص و حریص و حریص ؟
و یا شاید
در ازدحام قطرات دریا شده ، پیشکسوتان اصالت جو ؟
یا در کام تشنه گیاهی رنجور ؟
نمی دانم
شاید بر صورت خیس دخترکی مغموم ؟
یا در صحنه تصادف اشک یتیمی با خورده نان خشک ؟
نمی دانم
نمی دانم
که مرا به کدامین سو می کشاند ؟
من ؟؟؟
یا دست بازیگر سرنوشت ؟؟؟

در گریبان دری وامصیبت این جهل کشنده دست و پا میزدم که برخلاف تصورم نرم و آرام فرود آمدم .
نه قطعه قطعه گشتم ( به سنت دیرینه باران در فرود )
نه فرو رفتم
نه ...

آرام آرام
چشمان از حدقه در آمده ام که به نور اطراف آشنا شد و با لطافت فرودگاه نرمش خو گرفت ، آنچه را که دیدم به تهمت ناروای رویای فریب سرابین نسب ، محکوم به ندیدن کرد و در این سودا چندید بار مژه ها را به دیوار پلک مخالف کوبید تا اگر اینگونه است ، نباشد و اگر نه که ناروا تهمتی دامنش را نیالاید .
اما نه
حتی بعد از باز و بسته شدن چشمانم هم هنوز گونه های سرخش قلبم را به میدان مسابقه با نمی دانم چه ای فرا میخواند که ناشناس بود اما باید بدو میرسید . دوید و دوید و دوید و ...
آنجا که نشته بودم میانه نرم و گرم و لطیف دامن پرچین رزی سرخ بود .
سرم که در دامنش قرار گرفت ، از اول بسم الله کتاب زندگی تا نقطه پایانی صفحه همنشین جلد آن طرفی معنی آرامش را بخش کردم ،
بخش که نه تک تک آواهایش را هجی کردم
چه زیبا بود
چه
زیبا
بود

امروز که این را می نگارم ، از آن دیرینه جان آشنا چند لحظه ای بیش گذر نکرده است .
فرزند پیوند سر من با شانه ات پسری بود که آرامش خواندیمش
و امروز فرزندی دیگر در راه ، دختری یا پسری نمی دانم
اما نامش را ...
هراس
ترس
تردید
دلهره
نمی دانم یکی را خودت انتخاب کن
ولی میدانم حرف حسابش چیست :
اگر دامن باز کنی
در صفحه ای از چین های دامنت سری ماوا گرفته که بر زمین خواهد افتاد
این اشک فرود آمده اگر بار دیگر فرود آید نمی دانم چه خواهد شد
فقط می دانم اگر به کام تشنه خاک زیر پایت تزریق شود و با ریشه ات بالا بیاید تا لب مزر دو لبهایت و یا گردش زیبای خون در رگهایت و یا تغلای جوشش از گلبرگهایت ، خواهم آمد از اینجا تا به انتها ، اگر باشد انتهایی
و گرنه که باز هم با طناب پوسیده خورشید بالا خواهم رفت تا سیاه دل ابری دیگر
و در فرود بعدی ( اگر فرودی باشد ) تنها و تنها بر لبان تشنه همان کویر حرص خواهم نشست تا بدون تو ، من هم مبحوس حبس ابد تاریکی شنهای کویر باشم .

با من باش
تا باشم
همین
نقطه سر خط

یا علی
منتظر

4u


 
یکشنبه 6 مهر ماه سال 1382
ندیدم

من کوله بار عشقو تا پای جان کشیدم
در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب صادق ندیدم که ندیدیم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم
ندیدم که ندیدم


خیلی نامرد بود اون کسی که این دو دو تا چهار تا رو یاد این عاقلا داد . خیلی نامرد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24382


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها