| |
| چهارشنبه 19 شهریور ماه سال 1382 |
| قاصدک |
قاصدک هان چه خبر آوردی؟ از کجا وزکه خبر آوردی خوش خبری باشی اما اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه زدیار و دیاری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو اونجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب

|
|
| |
| یکشنبه 16 شهریور ماه سال 1382 |
|
آی آدمک نشناختی ؟
این منم منتظری چشم بر راه این منم قاصد بد خبر مرگ عاطفه این منم ٬ همان مرد خسته طعم گس آرزوهای ماسیده بر دلهاش شکسته سرو قد خمیده ی ٫ دیروز شاداب از میانه دریا برگشته تشنه سهم غم از رزق آدمیان
این منم منتظری چشم بر راه سینه سرخی پر شکسته صاحب شانه های به بالا نشانه رفته که دیگر هیچ نمی دانم
این منم منتظری چشم بر راه جای سرخ سیلی باد زمستانی بر گونه های گل انداخته کودک یتیم شرم سیاه مرد بی چیز آه جگر سوز مادر داغدیده انتظار زجر آور مرگ رفیق از سرطان بدتر دیده
آری این منم عصاره هر چه درد
من منتظری چشم بر راه گم کرده راهی از کاروان مانده از کاروان مانده ای مترود سیلی خورده ی امواج تغابن شرح بی پی نوشت حکایت مردی بر چاه دردی در دل
این منم منتظری چشم بر راه خسته آرزومند آرزوهای محال مضحکه هر چه آدم و آدمک دلقک نشان داغ بر دل خنده روی خونین جگر صبر صبر
این منم شراره های سرگردان منقل باد دیده روزگار از چاله بر خاسته ی بر چاه نشسته پشت پا خورده از هر که بر دل نشسته
این منم منتظری چشم بر راه تنهایی میان جمع سودا زده ای هستی باخته هستی باخته ای سودا زده غارت شده ی انبان تهی دلباخته عاشق
این منم منتظر خسته نشناختی ؟

|
|
| |
| پنجشنبه 13 شهریور ماه سال 1382 |
|
فقط یه نفرینت می کنم :
الهی خبر مرگم بشنوی |
|
| |
| شنبه 8 شهریور ماه سال 1382 |
|
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان
من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی به دیوار زمانم بی سرانجام و بی نام و نشانم چون غباری به جا از کاروانم
تنها ترین تنها منم سرگشته و رسوا منم آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان
عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس این آمدن این رفتنم رنج و عذابی بود و رفت
ای فلک بازی چرخ تو نازم بی گمان آمدم تا که ببازم ای دریغا که چون چشم سیاهی قبله گاه منو روی نمازم

|
|