Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 19 شهریور ماه سال 1382
قاصدک

 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟
 از کجا وزکه خبر آوردی
 خوش خبری باشی
 اما اما
 گرد بام و در من بی ثمر می گردی
 انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیار و دیاری 

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو اونجا که تو را منتظرند
 قاصدک در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار از این در وطن خویش غریب

 قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
 که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب





 
یکشنبه 16 شهریور ماه سال 1382
آی آدمک
نشناختی ؟

این منم
منتظری چشم بر راه
این منم قاصد بد خبر مرگ عاطفه
این منم ٬ همان مرد خسته
طعم گس آرزوهای ماسیده
بر دلهاش شکسته
سرو قد خمیده ی ٫ دیروز شاداب
از میانه دریا برگشته تشنه
سهم غم از رزق آدمیان

این منم
منتظری چشم بر راه
سینه سرخی پر شکسته
صاحب شانه های به بالا نشانه رفته
که دیگر هیچ نمی دانم

این منم
منتظری چشم بر راه
جای سرخ سیلی باد زمستانی
بر گونه های گل انداخته کودک یتیم
شرم سیاه مرد بی چیز
آه جگر سوز مادر داغدیده
انتظار زجر آور مرگ رفیق از سرطان بدتر دیده

آری
این منم
عصاره هر چه درد

من
منتظری چشم بر راه
گم کرده راهی از کاروان مانده
از کاروان مانده ای مترود
سیلی خورده ی امواج تغابن
شرح بی پی نوشت حکایت مردی بر چاه
دردی در دل

این منم
منتظری چشم بر راه
خسته
آرزومند آرزوهای محال
مضحکه هر چه آدم و آدمک
دلقک نشان داغ بر دل
خنده روی خونین جگر
صبر صبر

این منم
شراره های سرگردان منقل باد دیده روزگار
از چاله بر خاسته ی بر چاه نشسته
پشت پا خورده از هر که بر دل نشسته

این منم
منتظری چشم بر راه
تنهایی میان جمع
سودا زده ای هستی باخته
هستی باخته ای سودا زده
غارت شده ی انبان تهی
دلباخته عاشق

این منم
منتظر
خسته
نشناختی ؟



 
پنجشنبه 13 شهریور ماه سال 1382

فقط یه نفرینت می کنم :



الهی خبر مرگم بشنوی


 
شنبه 8 شهریور ماه سال 1382
تو ای ساغر هستی
به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی 
ندانم که چه هستی

در بزم من شکسته ای
 در کام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگین دلان
 زهری به کام خستگان

من همان اشک سرد آسمانم
نقش دردی به دیوار زمانم
بی سرانجام و بی نام و نشانم
چون غباری به جا از کاروانم

تنها ترین تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان

عشق تو خوابی بود و بس
 نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم
رنج و عذابی بود و رفت

ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که چون چشم سیاهی
قبله گاه منو روی نمازم

ای فلک بازی چرخ تو نازم .... بی گمان آمدم تا که ببازم



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24400


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها