Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
:: فریادهای مُرده ::

آمد به روی شانه ی تنهایی ام نشست،

بالَش شکسته بود،

فریاد من سکوت شد،

تا سکوت من

مجالی برای شکست سکوت او شود.

 

فرجام اینچنین بود کار ما:

من در سکوت بودم و او

فریاد می کشید.

تیمار بال او که به آخر رسید٬

خیزی گرفت و جهید و پرید و رفت.

پیش از پریدش اما

آخرین فریاد خویش را

اینگونه ساز کرد:

هان ای درخت پیر

این سکوت تو

ملال می آورد پدید.

 

در سرخی شفق به ناکجا پرواز می کرد و من

بر گور فریادهای مرده و از یاد رفته ام

زار می زدم.


 
پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
:: سیری به قهقرا ::

 

در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشتِ این بی بازگشت زندگی
من بازگشته ام.
اکنون درست در پنجمین خزان
من ایستاده ام
آنجا که ترس بود
کابوس و وهم بود

آنجا
درست در همان شب عجیب
آن شب
با همان کابوس آشنا.
و آن کودک چموش
که بر مهربان عموی من
سنگ می پراند و من
از ترس فریاد می زدم

او
یعنی همان عمو
تنها عمو نبود
تندیس مهربانی دنیای کوچک من بود
او مهربان نبود
خودِ مهربانی بود
سنگی که بر سرش نشست
چشم مرا به خون نشاند

فریاد می زدم
مادر ز خواب جست.
آشفته بر لب بالین من دوید
بر شانه ام نشست
دستان پینه بسته ی آن مرد مهربان،
پدر
"خواب دیده ای
(مادر چنین نهیب زد)
ای جوجه ی ناچشیده سردو گرم"

شب بود و ما بچه ها
بر زیر یک لهاف چمیده بودیم
از سردی هوا

" آن کودک چموش
بر مهربان عموی من
سنگ می زند"
فریاد می زدم هنوز
مادر به کاسه ی آبی
کبریت روشنی را فرو نشاند
آنرا به خورد کودک خود داد
تا ترس را فراری دهد ز خاطرش

" دارد عموی مرا سنگ می زند"
فریاد می زدم هنوز
او
تنها عمو نبود
او مهربانی مجسم دوران کودکی
او دستان نرم ستایش بود
     بر پشت رفتار کودکانه ام
او آغوش گرم نوازش
     در خاطرات کودکی ام
او تندیس مهر بود
     در یادمان تمام پنج سال زندگانی ام


در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشتِ این بی بازگشت زندگی
امشب دوباره کابوس دیده ام
باز هم کودک چموش
باز هم سنگ و سر
باز هم مهربان عمو

تنها میان دشت فراخی نشسته ام
از دور همهمه ای به پاست
خاک است و دود
فریاد و همهمه
جیغ و یک کمی سرود
عجیب ملغمه ای است
ترس عده ای
و آرامش دسته ای دگر

دستی مرا گرفته است
با خود همی کشد
من ایستاده ام
او به فرار می خواندم
باید فرار کرد
از چه ؟
نمی دانم.
تصویر ها همه مبهم است
و نواها
آن موسیقی عجیب و یکنواخت نیز.

باید فرار کرد
اینجا هنوز هم به مهربانی سنگ می زنند.
باید فرار کرد


در آستانه ی بیست و هشتمین سالگشت این بی بازگشت زندگی
من باز گشته ام به کودکی
همان قدر خرد
همان قدر نرم

باز هم شب است و من
کابوس دیده ام
این بار اما
به جای تشک
این بالش است که خیس می شود.

باید فرار کرد
اینجا هنوز هم به مهربانی سنگ می زنند.
باید فرار کرد


 
جمعه 3 خرداد ماه سال 1387
:: ‌شهود یک کافر ::

دلم تنگ است، سینه ام تنگ است، نفسم بالا نمی آید، احساس خفگی می کنم

راستی تو فکر می کنی این دنیای کوچک ما به مثابه ی کُره ی جغرافیای کوچکی، بر روی میز کدام خدا قرار گرفته است؟

من هم مثل تو

فقط فرق من و تو این است که نادانی من با یک حس مزخرف توأم است.

من دستی را حس می کنم که این کُره ی گرد و کوچک و کثیف را می چرخاند.

می چرخاند و می چرخاند، پس آنگاه با دستش جلوی این چرخش تهوع آور را می گیرد، انگشت اشارت به سوی نقطه ای دراز می کند و می فشرد و می گوید این فلان جاست. با آدم هایی دورگه ...

شاگردان با تعجب می نگرند و به دقت گوش می دهند. جغرافیای خسته کننده، با تاریخ درهم می شود.

و خدای مغرور دست به کمر می برد، سینه ای صاف می کند و ادامه می دهد:

اینان از نسل همانهایند که در درس گذشته به زیر انگشت اشارتم له شدند.

یکی از نورچشمی های خوب درس بخوان، با عینک ته استکانی اش به جلو می خزد و خودی شیرین می کند:‌

آقا اجازه، ما آن درس را خوب از بر کردیم،‌چند بار از رویش نوشتیم، مادرمان برایمان املا کرد، تازه عبرت هم گرفته ایم، ببینید ...

و دفترش گشاده اش را به سمت استاد خدا می برد. آنقدر جلو که استاد ببیند او تمیز نوشته، خط کشی کرده، تازه کلمات (‌ خدا، انسان، نفرین، مرگ و عبرت ) را هم با مداد قرمز نوشته است.

استاد به روی خودش نمی آورد که خوشش آمده و با همان جلال جبروتی اش یک ناز کبریایی می کند و می گوید:‌ خوب است ولی کافی نیست.

شاگرد واپس خورده به کنجی می خزد و استاد اینگونه ادامه می دهد:

اینان از نسل همان بدانند، بدی در خون ایشان است. در درس امروز می خواهم تمامشان را به وصال اجدادشان برسانم.

این را می گوید و انگشتش را بر همان نقطه می فشارد.

در یک کلوزآپ مینیاتوری، در نقطه ای از زمین،‌ زلزله ای آغاز می شود، کودکی فریاد می زند، بزغاله ای به زیر آوار می رود. مردی تلاش می کند همسرش را که تنها دستی از او نمایان است، بیرون کشد. اما تیر چراغ برق امانش را می برد. تخم کبوتری در لانه له می شود. آن مار هم که به طمع غذایی به درون لانه ی کبوتر خزیده بود از وسط به دو نیم می شود.

زن آبستنی از ترس جا به جا به درک واصل می شود، کودکش نیز هم.

پیره مرد کور مادر زاد دستی به سینه ی شکسته اش می کشد و با لبخندی دنیای ندیده را وداع می کند.

مردی که داشت مخفیانه مقداری پول از زیر در خانه ی پیره زن به داخل می فرستاد، در همان حال له می شود. عجب .... کات .... مثل اینکه اشتباهی رخ داده است.

شاگرد تنبلی از گوشه ی کلاس بلند می شود و لرزان می گوید :

آقا استاد خدا، اجازه ... من با تمام خنگی ام یادم هست این نقطه که شما می گویید اینجا نبود، آن طرف تر بود.

استاد از عصبانیت سرخ می شود، نگاه غضبناکی به طفل تنبل می کند، سپس وجه مبارک را به سمت نقشه می چرخاند و چشمان از حدقه بیرون زده اشت میخکوب می شود. معلوم نیست این سرخی همان سرخی عصبانیت است، یا خجالت.

سینه ای صاف می کند و می گوید:‌

در امر ملکوتیمان بداءی حاصل شد، مهم نیست. شما عبرتتان را بگیرید.

دلم تنگ است، سینه ام تنگ است، نفسم بالا نمی آید، احساس خفگی می کنم

راستی این حس عجیب من، کشف و شهود است ؟ یا کفر و عناد ؟


 
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
:: از فلق تا شفق ::

سلام سهراب

آن کاغذ مچاله را که یک نشانی بر پیشانی چروکش نوشته بودی باز کردم

من الان درست پای فواره ی جاوید اساطیر زمان ایستاده ام.

اینجا به جز یک افلیح دریوزه، اسطوره ی دیگری نیافتم.

لاجرم به دنبال آن کاج بلند گشتم.

نشان به همان نشان که گفته بودی،‌با لانه ای از نور و آن کودک

به خدا نیافتمش

با خودم گفتم شاید نشانی را اشتباه آمده باشم

برگشتم

پشت بلوغ، بساط افیون پهن بود

به کوچه که رسیدم، یک نفس تا سر آن دویدم

کوچه باغ درست به همان سبزی بود که گفته بودی

آخر من خواب خدا رو خوب می شناسم و سبزی اش را

پس اینجا را درست آمده بودم.

اما رهگذر دیگر آنجا نبود

شاخه ی نوری که به لبش داشت را از تاریکی شنها ربودم

و با خود فکر کردم:

نکند او خود دوست بود

و من نشانی خانه ی دوست را، از خود او پرسیده باشم ؟

به آسمان نگاه کردم

و او باز هم مکث معنی داری کرد


 
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
:: مسخ ِ منسوخ ::

مسخ در پندار اوژن یونسکو حرکت انسان به سمت کرگدن شدن بود،

در پندار کافکا سوسک

جرج اورول انسان ها را خوک و گوسفند و اسب و ماکیان تمثیل می نمود و مذهبیان میمون های رقاص

اما انسان ها در قرن آهن و دود، دیگر حیوان نیستند. خدایند.

سجده ها دیگر بر خاک نیست، بر افلاک است. افلاکی آسمان اولش پر است از ستاره های منیت. و آن شش دیگر انعکاس این <من ِ> عظیم.

خدا در پندار این آدمیان دیگر از رگ گردن به انسان نزدیک تر نیست، بلکه خود اوست. نه بر سبیل وحدت ِ وجود، که بر سیاق خودبینی و دیگر هیچ نبینی.

قضاوت ها در این عصر، داوودی است. بی دلیل و مدرک و شاهد.

تنها دلیل محکمه ی آدمیان، اوهام رنگ شده است که کراوات علم الیقین به گردن آویخته اند.

افسوس

چقدر نازنین بودند آدمیان، وقتی که کرگدن بودند، سوسک بودند، خوک بودند، گوسفند بودند، ... اما خدا نبودند.

و چقدر نفرت انگیز شده اند اکنون که هر گوشه ای از این فرش ِ آلوده، عرش کبرایی خدایی گسترده است که آن خدایان دیگر را به حکم قضاوت داوودی اش، کرگدن و سوسک و خوک و گوسفند می بیند.

افسوس.


 
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
:: بی پناه ::

 

 

اینجا کسی چلیپا را از چپق باز نمی شناسد.

به کجا پناه برد این خداوند بی پناه.

 

فرش بی خدایی بر عرش کبریایی گسترده اند

                                               این خلق خودآ

کدام خدا را بنده شوم

                    از میانه ی این خیل بی شمار خدایان؟

آن خدای مسخ شده؟

یا این مسخ شدگان خدا صفت؟

قوت امروزم را نذر کدام هُبَل کنم ؟

پیشانی ام را بر پای کدام عُزی بسایم؟

به کدام قبله نماز گزارم؟

کدام کنیسه،

      کدامین کنشت،

                  کدام مسجد

یک بی پناه را پناهگاه می شود امشب ؟

نه به رضای خدا

که به بهای لبخندی از یک بی خدا.

 


 
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
:: درد ::

و مرگ را با آدمی میعادی است در سه موعد:

نخست آنگاه که آدمی را دردی نباشد.

دیگر گاه روزگاری که درد آدمی را مرهمی نباشد.

و آخر آنجا که درد آدمی را محرمی نباشد.

کیست که نداند این آخرین٬ جانکاه ترین باشد.

 


 
شنبه 22 دی ماه سال 1386
:: راز::

 

دهان به خیرات راز خویش گشود،
               بر لب و دندانش کوفتند.

سکوت کرد،
               به اتهامش بستند.

رفتن آغاز کرد،
               سنگش زدند.

و او رفت ...

اکنون از خاطره ی مبهم ِ آن مرد
چند دَه غروب گذشته است.
و از میان اهالی دِه 
تنها کودک گنگ یتیم می داند
همین روزهاست
که از پس آن پیچ مبهم جادّه
سایه سیاه آن مرد
رنگ تازه ای به تکرار ِ این راه بی عابر بپاشد.

می آید
درست در همان روزی که
عطش ِ دانستن
بر دلهای مردم ِ دِه
شَتَک زده باشد.

می آید
با نیشتر هایی بر گرده ی رازهای عریان خویش.
همان رازهایی سلیطه ی لکّاته
همان رازهای هر جایی
که دیگر راز نیستند.

همان رازهایی که دیگر راز نیستند
اما به گفتنشان می ارزد.
و به شنیدنشان.

می آید ...


 
یکشنبه 2 دی ماه سال 1386
:: غروب ::‌

اینجا من نفس هایم در شماره است،
با شمارش کودکی که زبانش الکن است
و ریاضی نمی داند
اینجا من تنهاهی هایم بی شمار است
و غربت از سر و کولم بالا می رود

 اینجا من در سراشیبی عجیبی،
به مثابه ی باد به سمت غروب در حال وزیدنم
و افق چه نزدیک است، از اینجا که منم
و مشرق چه دور می نماید، از اینجا که منم
من کجا٬ طلوعی دل انگیز کجا.

به خوابی رفته ام که در آن دستانم را بسته اند٬
و برای فریاد مجالی نگذاشته اند
آخ
بیدار می شوم آیا ؟
خسته ام و غروب نزدیک است، از اینجا که منم

ما را با طلوع میعادی بود در موعدی سبز
اکنون اما به سمت غروب می روم
در مضبحی سرخ
در میانه ی ابرهایی پر خون
و کوه هایی که دیگر سپید نیستند
راستی چرا ؟

در این پژواک بی رحمانه
به دنبال «هایی» می گردم که «هویش» به سویم آمده
و عجیب آنکه من چیزی نگفته بودم.
من که سکوت
جگرخراش ترین فریادم بود.
و مهر٬ بزرگ ترین خطایم.

من به دنبال صبحی می گردم
که از پس کابوس های کودکانه ام
دست مهربانی بر پیشانی تب دارم باشم
و چشمان نگرانی٬ به لبهای لرزانم دوخته.
صبحی که آفتابش
عطش چشمانم را باور کرده باشد
و به تیمار کس دیگر نرفته باشد.

می دانم
خوابهای صادق به عاشقان محتاج دروغ نمی گویند.
خوابهایی که در گوشم نجوا کرده اند:
    «‌ در پی طلوعی بی رنگ غروب خواهم کرد
       در آن هنگام که آفتاب
       به تیمار کس دیگر رفته باشد.»

 من اما می خواهم این خوابها را
با تمام صداقتشان تکذیب نمایم.
برهان قاطع من برای تکذیب آنها
دستان نوازشگری است که در پی آوای سبز طلوعی سبز
پهنای صورتم را در می نوردند
تا از ناله هایم بکاند
و آرامش را میهمان دل لرزانم سازند.

من می خواهم قشنگ ترین باورم٬ در باورم بماند
من باز می گردم
به هر جان کندنی که باشد
و به سمت طلوع خواهم وزید.


 
شنبه 24 آذر ماه سال 1386
:: مست تر از همیشه ::

 

صدای آرام و پر سوزی می خواند:‌

وقتی میای صدای پات
از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه
لحظه دیدن می رسه
هر چی که جاده است رو زمین
به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم
بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم

دیشب در این وقت میهمان صدای آرام دریا بودیم و شور موج ها. سرت بر شانه ام بود و آرام آرمیده بودی و نمی دانستی شیرین ترین شورها در جان من در تلاطم است.

امشب اما تنهایم و صدای لرزان این موسیقی قدیمی و آشنا٬ دلم را به لرزه انداخته. پرم از تمنای تو. لبریزم از اشتیاق تو. سرشارم از عشق تو. شادم از حضور تو. و مستم از یاد چشمان تو.

اگر گفتن از چشم و لب و آغوش٬ در مرام آنان که سیاست سق می زنند عوام زدگی است٬ و در مسلک آنان که زهد می فروشند٬ ابتذال٬ امشب می خواهم عوامانه٬ عریان و مبتذل از چشم مست تو بگویم.

تصویری که دیشب بر لوح دلم نقش بست٬ هرگز پاک نخواهد شد. به هیچ ناملایمتی. به هیچ تندبادی. به هیچ فریبی و سرابی. به هیچ گزندی و آسیبی.

زلال چشمان٬ تلؤلؤ نور غریب شعله های آتش در چشمانت٬ و آن حس غریب که از اعماق چشمانت به جانم می ریخت. چشم که می گرداندم از دریا٬ تلاقی چشمانم با چشمانت حیرت در جانم می ریخت. چرا حیرت ؟؟؟ چگونه بگویم ؟؟ صیدم می کرد. سحرم می کرد. عین مجسمه ای خشک می شدم بی حرکت و رام. آرام و بی حرکت و رام. رام و بی حرکت و آرام. گاهی می خواستم به عمق چشمانت شیرجه بزنم و فرور روم در آن همه زلالی٬ و بنوشم و بنوشم و بنوشم و مست شوم از آن همه پاکی و عشق. اما نوشیدن را توانستم فقط. و مست شدم به لطف کاسه گردانی آن چشم ها.

بوسه ات اما دیگر حکم تیر خلاص را داشت برای من. برای من. برای صیدی که چشمانت کرده بود. دیگر رام و آرام و بی حرکت نبودم. مرده بودم. اصلا نبودم که رام باشم آرام باشم یا مرده باشم.

سر که بر شانه ام گذاشتی دیوانه تر شدم. بی پناه خسته و فقیری را می ماندم که با لباس های مندرسش و دستان یخ زده اش٬ گنجشکک کوچک و شکسته بالی را از کف آسفالت خیس و سیاه و بی رحم خیابان باران زده ای٬ بر می دارد و پناهش می دهد.

سرت را بر روی شانه ام جابه جا کردی و بهتر جایش دادی٬ آرام که گرفت سرم را بر سرت تکیه دادم. حالا دیگر آن مرد خسته ی فقیر خیس٬ با لباس های مندرسش بی پناهی اش را با بی پناهی گنجشکک کوچک طاق می زند.

من پناهگاه تو شده بودم٬‌با همه ی خستگی و بی چیزی و آوارگی ام. و تو پناه همه ی بی پناهی های من با تمام خستگی و شکسته بالی ات.

سرهایمان که به هم تکیه کرد٬ گویی دنیا به رویمان لبخند زد. و دریا به سر سلامتیمان موج بلندی را به جام ساحل کوبید. و ما دوباره عهد بستیم که پناه هم بمانیم تا هستیم. همچون آن چوبها که بودند سوختند و سوختند و سوختند تا خاکستری از ایشان نماند٬ گرم کردند و نور دادند و خود در میانه ی آتش رقصیدند با گونه هایی سرخ و درونی بی تاب.

اما اکنون که یک شب و یک روز از آن شور می گذرد می خواهم بگویم هنوز هم بی تابم٬ عاشقم٬ محتاجم٬ پر تمنایم و مست. می خواهم بگویم:

عزیزم٬
گلم٬
مهربانم٬
پناهگاهم٬
عشق اولین و آخرینم٬

دوستت دارم.

بیشتر از دیروز

کمتر از فردا


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 22984


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها