شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 شهریور ماه سال 1389


از میان تمام کافه های رفته

تنها آنهایی را که با تو

به خانه بر گشتم

خوب یادم مانده

 

من از کافه های شلوغ بیزارم

همیشه دست های متجاوزی دارند

که شانه ی تو را رد کنند و

گلوی صندلی را بفشارند

ـ آقا اینجا جای کسی است

و سکوت

ـ آقا ببخشید با شما هستم، منتظر کسی هستید

و جای خالی صندلی خالی.

از کافه های شلوغ بیزارم

تختخواب گزینه ی مناسب تری است برای قهوه های تلخ

 

از میان تمام کافه های نرفته، بر نگشته

از میان تمام شعرهایی که خواندیم

تو تنها به فصل سرد فروغ

ایمان آورده ای و

باد

 

و من به تناسخ، معتقدم

اتفاق کم اهمیتی که

هر شب

در ملافه های تختم می افتد و

هر صبح بر می خیزد و

تکرار

 

و به جای خالی قاب خالی عکس تو

که طعم سیگار ناشتا می دهد

معجون وسوسه و سقوط

 

از میان پرندگان

کبوتر و هواپیما

هیچ وقت نباید با هم روبه رو شوند

من تکه های شعرم را از پیاده رو جمع می کردم

ـ ببخشید آقا ندیدمتان

ما با هم قدم زدیم

نشستیم

قهوه خوردیم و

آشنا شدیم

 

روز بعد

ما با هم قدم زدیم

نشستیم

قهوه خوردیم و

نزدیک تر شدیم

 

مقابل دکه ی روزنامه فروشی

روزنامه های صبح دهانشان به یاوه باز شده بود

ـ روز گذشته پرنده ی کوچکی، باعث سقوط توپولوف غول پیکری شد

و تو گفتی:

ـ بیچاره پرنده


یکشنبه 13 دی ماه سال 1388

مثلا همین سیگار

چه فرقی می کند

که فیلتر کوتاه و سفیدش

در ریای سرخ لبهای تو

رنگ بگیرد،

یا سلول های ریه ی مرا بترکاند

وقتی قرار است

فاصله ی کوتاه این هم آغوشی

بوی تند نامرغوب ترین تنباکوی شهر را بدهد؟ 

 

انتظار داری از وسوسه ی مزخرف سیب بگویم

وقتی روی دست های تمام تو

زبری هزار هلوی نارس را

قلم کاری کرده اند؟ 

 

حق سوال های مزخرف

همین سکوت های آبله رو 

 

داشتم فکر می کردم

چقدر حق با من است

وقتی سکوت می کنم 

 

داشتم فکر می کردم

چقدر حق با توست

وقتی پوزخند می زنی 

 

داشتم فکر می کردم

چقدر حق با شعرهای من است

وقتی سوال می کنی

تو

همان افعی سیاهی هستی

که پایان تمام شعرهای من

چمبره زده.

سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388
 

 

شب به خیر شاعر 

پلک های خسته ات را 

دیگر بوسه ی داغی به هم جوش نمی دهد 

باید منتظر بمانی 

تا دستان بی تفاوت عابری 

ــ که بوی ارزان ترین سیگار شهر را می دهند ــ

این کار را برای رضای خدا  

انجام دهد. 

دوشنبه 13 مهر ماه سال 1388

 برای بهنود شجاعی، و همه بچه هایی که قربانی شدند و آخر سر، مثل مسئله ای که حوصله ای برای حل کردنش نبود، روی سکوهای اعدام پاک شدند. 

 

انگار لشکر هفتم عراق سمت چپ کله ام

انگار گرامب و گرومب سپاه ایران سمت راست کله ام

وسط معرکه هم

پیرمرد خنزرپنزری

زیر آنهمه دود و آتش

دارد توی کاسه ی آب دوغ خیارش،

نان تلیت می کند.

بلندگو مارش نظامی پخش می کند،

خمپاره ها بی اعتنا صوت می زنند،

و پدر سربه هوا تر از آن است که علائم هشدار دهنده را ببیند

یک مین گوجه ای زیر پای پدر له می شود،

و من تمام کودکی ام را از دست می دهم.

صدای مادر از اتاق خواب بلند می شود:

"صدای اون لعنتی رو خفه کن"

 

انگار طناب رخت آویزی سمت راست کله ام

انگار لِنگ لِنگ مرد حلّاجی سمت چپ کله ام

وسط حیاط هم

مادر پاچه هایش را بالا زده

دارد مرا توی تشت آب چرک لگد می کند

مرد حلاج می زند: لِنگ لِنگ ، لِنگ لِنگ

و پنبه های ریش پدرم در هوا پخش می شوند

صدای آژیر قرمز می آید

شنوندگان عزیز: "گرامب گرومب"

مرا در زیر زمین پناه می دهند

من مشت به در می کوبم

"به روح مادر بزرگ غلط کردم"

 

انگار هیئت منصفه سمت راست کله ام

انگار چلک و چلک دوربین های خبرنگاران سمت چپ کله ام

وسط دادگاه هم

ژان پل سارتر با آن کلاه گیس پیچ پیچ سفیدش

چکش به روی میز می کوبد که بگوید:

"انسان محکوم به آزادی است"

پدر در هیئت وکیل تسخیری من

نق می زند: "انسانم آرزوست"

نور سفید فلش ها چشم های من را نیم خیز کرده

مادر پرده را می کشد و می گوید:

"لنگ ظهره مادر، پاشو "

 

انگار نه انگار که مأمور اجرای احکام سمت راست کله ام

انگار نه انگار که هلهله ی جمعیت منتظر سمت چپ کله ام

وسط میدان هم

مرا به یک تیرک افقی دخیل بسته اند

شنوندگان عزیز

این صدای آژیر سفید است

و معنی آن این است که راوی این شعر

اکنون بالای سکویی ایستاده

که قرار است روی آن

صورت تمام مسئله ها پاک شود

این صدای آژیر سفید است

می توانید پناهگاه تان را ترک کنید

این صدای آژیر سفید است

می توانید از لاک خویش بیرون بیایید.

این صدای آژیر سفید است. 

 

دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1388

روی همین صفحه ی سفید

روزنامه ای پهن می کنیم

می نشینیم

چای تلخی می نوشیم

و در چشم های هم غرق می شویم

می دانم

استکان های لب پریده ی این شعر کجا

فنجان های چینی جهاز مادرت کجا

اما سرمای تنت را علاج می کند

در را کیپ بسته ام

بیرون این شعر بد جوری سوز می آید.

تصدق لرزش لبهایت بشوم

خدای این شعر بوسه را دوست دارد

خودم ساختمش

نق نمی زند

 

روی همین صفحه ی سفید

روزنامه ای پهن می کنیم

می نشینیم

خلوت این شعر

جای خوبی است

می خواهم شانه هایت را سیر بگریم

برای نوازش موهایم

از حیای ات اجازه نگیر

اینجا شعر من است

حلال و حرام سرش نمی شود

یادش نداده ام

 

کجا می روی نازنینم

بیرون این شعر خطرناک است

روی همین صفحه ی سفید

روزنامه ای پهن می کنیم

می نشینیم

می گوییم

می خندیم

غر می زنیم

قهر می کنیم

ناز هم را می کشیم

اصلاً شاید توافق کردیم

همینجا خودکشی کنیم

 

روی همین صفحه ی سفید

...

 

 

سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388

 " تهران دریاست " عنوان شعری است که برای "محسن عمادی" عزیز نوشته ام. شاعر، مترجم، روزنامه نگار، محقق و پژوهشگر خوبی که دیگر ایران را اینگونه تاب نیاورد و مانند بیشتر همپالگی های دردمندش، راه غربت پیش گرفت تا آزاد نفس بکشد، و آزاد بنویسد. محسن، مدیر مسئول سایت رسمی شاملو است، و مدیر سایت "خانه ی شاعران جهان".  محسن در آن طرف آب ها محسن تر است، اشعار و مقالاتش به زبانهای انگلیسی، اسپانیایی، آلمانی و عربی ترجمه شده اند، او نماینده ی شعر ایران در چندین فستیوال رسمی بین المللی بوده و کتابهایش تنها بیرون از وطن اجازه انتشار گرفته اند. 

دوشب پیش از رفتنش، برای خداحافظی به خانه ی کوچک و با صفایش رفته بودم، "تهران دریاست" ترجمان شاعرانه ی گفت و شنودی است، که آن شب داشتیم. 

 

"تهران دریاست" را در سایت وازنا بخوانید: 

  

http://www.vazna.com/article.aspx?id=2364

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>