Crazy man
  
 نشنیده بگیرید... دیوانه ای است که هوار می زند.
 
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 8 تیر ماه سال 1388
:: قرار بود بهار ... ::

 

 

فروردین ؟

قرار بود این انقلاب

با فاصله یک خیابان

به آزادی برسد

نبود ؟

 


اُردی کدام بهشت ؟

یک نفس دویده بودیم

قرار بود این خرداد

یک ماه را تمام نکرده

به آزادی برسد

نبود ؟

 


تیر تیر تیر

صداهایمان را در آسمان تیر زدند

نداهایمان را در زمین

قرار بود این بهار

با تمام جوانه های سبزش مانا باشد

نبود ؟

 

قرار نبود پایان این خرداد تیر باشد ؟

تابستان اجباری

پاییز زود رس

زمستان پیشانی نوشت این سرزمین نبود

بود ؟ 

 


 
چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388
:: انتظار ::

 

حسرتهایمان را قاب کردیم

به دیوار کوفتیم

پنجره شد. 

 

نظم دیوار را شکافتیم

رنگ کردیم

در شد. 

 

یک میز،

یک صندلی،

یک رومیزی توری سفید،

یک گلدان شمعدانی

همه را پای چشم پنجره کاشتیم

شب شد. 

 

حالا برای فردا دو انتخاب داریم:

می توانیم پشت میز،

روی صندلی،

مقابل شمعدانی،

زیر چشم پنجره،

بنشینیم،

دست زیر چانه بگذاریم

و آمدن کسی را انتظار بکشیم. 

 

یا می توانیم در را ببندیم،

کلونش را بیاندازیم

و پرده ی پنجره را بکشیم

انگار نه انگار که دیوار

از حماقت ما زخمی بر داشته است.

بعد سیگاری روشن کنیم

و نداشته هایمان را دود کنیم. 

 

حالا دیر وقت شده است

تصمیم فردا را برای فردا می گذاریم.

تنها باید یادمان باشد

 پیش از خواب فندک را دم دست بگذاریم.

 

 


 
پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1388
:: زندگی ::

 

تو  

چکمه ی لقّی هستی 

که بر پای یک بچه گدا زار می زند  

و من 

گِلهای ماسیده بر شکم تو  

  

کاش این بچه گدا 

غیرت کند، 

مرا پاک کند 

تو را در آورد. 


 
دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388
:: بیهوده ::

 

نرخ طلا

در بازار بورس جهانی را اگر بخوانی

چیزی بیشتر از خواندن این شعر

نصیبت خواهد شد.

اما تو تقصیری نداری

هیچ کس بدون تمام کردن این شعر

نمی داند که

نرخ طلا

در بازار بورس جهانی را اگر بخواند

چیزی بیشتر از خواندن این شعر

نصیبش خواهد شد 

 


 
شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
::  منولوگی در حوالی هزار و هشتصد و ...  ::

 

من

سوراخ ریزی هستم

در لاله­ی گوش دخترکی نابالغ

اینجا دهکده­ای در لهستان است

صبح یک روزی بهاری

در سال هزار و هشتصد و نمی دانم چند

(خواننده­ی گرامی باید توجه داشته باشد،   

  در زمان سرایش این شعر

  آن ولگرد اتریشی، هنوز تنها همان ولگرد اتریشی است

            ـ او برای هیتلر شدن راه درازی پیش رو دارد ـ )  

 

حالا اینجا آشویتس است

( خواننده ی گرامی باید فرض کند

چندین سال از زمان بند اول این شعر گذشته است)

دخترک

حالا دیگر، زنی است حوالی چند تار موی خاکستری

و من همان سوراخ

          ـ قدری کهنه­تر، و بی­گمان قدری بزرگ تر ـ

باید قدری منطقی باشم

وقتی این زن قرار است

واحدی از یکان عددی باشد

که عمق فاجعه ای به نام هولوکاست را

برای آیندگان توضیح می دهد،

چه فرق می کند

من باشم یا نباشم  

 

پس به عقب برگرد

آهای صبر کنید!

لاله ی نازک گوشش را سوراخ نکنید

این دختر هیچ آویزی نمی خواهد

نه برای زینت،

نه برای تمایز جنسیت،

و نه برای هیچ سنت و آیینی.

ـ نمی شود؟  

 

پس به عقب تر برگرد

اصلا این دختر نمی خواهد به دنیا بیاید

اگر انقباض رحم،

جاذبه ی زمین،

و دستان دعوت کننده ی این قابله ی پیر بگذارند

ـ نمی شود؟  

 

عقب تر.

اصلا نمی خواهد نطفه اش منعقد شود

کروموزون ها

یکدیگر را در آغوش گرفته اند

قدری دیر شده است.

ـ نمی شود؟ 

تمنا می کنم عقب تر.

حالا اینجا کوباست

نهال انقلاب های سوسیالیستی

تشنه­ی خون فرزندان انقلابی اند

هر جفت، نیم دو جین

نه کمتر، نه بیشتر.

متاسفانه این همبستری

ریشه در یک ایدئولوژی مقدس دارد

ـ نمی شود؟  

 

کمی عقب تر.

شاید بتوان از آشنایی شان جلوگیری کرد.

در میان سیاه چادرها

نقاب از صورت شیطانک مؤنثی می افتد

و جوانمرد عرب ...

ـ نمی شود؟  

 

عقب تر

تا جایی که پدرش، پدر پدرش، مادر مادرش ...

چه فایده دارد

هر قدر که به عقب بازگردم

یا دختر هندویی در پله های معبد زمین می خورد

یا مرد اجاق کوری در بیابان های اطراف کاشان شفا می گیرد

یا برای زن یائسه ای در مراکش حادثه ی عجیبی اتفاق می افتد

یا دهقان جوانی در تفلیس برای زنش گردنبندی می خرد

یا دختر بچه ی سرخپوستی با پسرکی از پیوریتن ها در برکه ای شنا می کنند

یا فاحشه ای در بندر مارسی ناخواسته باردار می شود

یا ...

یا ...

یا ...

و در آخر

در عقب ترین بازگشت ممکن

آنجایی که بشر پیش ترش را نمی داند.

ـ شاید باور نکنی ـ

زنی با هوسی کاملا مشکوک،

          ـ گندم، سیب، چه می دانم ـ

پیش مردش می رود.  

 

اصلا فراموش کنید

این بازی

از اول هم قرار بود

به اینجا برسد.

به این رابطه ی عجیب

به یک قطره خون قرمز خوش رنگ

روی دامن دخترک

به من

ـ سوراخ ریزی در لاله ی گوش دخترکی نابالغ ـ 

بابک

3/1/1388


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 30005


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها